تبریک بسیار خوشحال کننده (از آثار استاد فرشچیان)

امروز بعد از حدود دو ماه به عنوان نماینده بانک به یکی از شرکت ها رفتم و با کمال تعجب دیدیم روی میزم یک پاکت هست که درون آن یک کارت تبریک از طرف آقای مهندس امیری بود. من بعد از عید به شرکت مورد نظر نرفتم و لذا فرصت دیدن کارت را نداشتم . امروز که کارت را دیدم بسیار خوشحال شدم و تصمیم گرفتم آنرا در وبلاگ قرار دهم. برخی مواقع محبت های همکاران به این نحو تحمل برخی رفتارهای نادرست بقیه را آسانتر می کند.

عکس ها و خاطرات

لیوان تاشو

در زمانی که من به مدرسه ابتدایی می رفتم -یعنی سالهای ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۹ - باید روپوش مخصوص مدرسه می پوشیدیم که معمولا خاکستری بود. در جیب های آن روپوش  چند چیز بود که همیشه همراهم بودند. در یکی از جیب ها کارت مدرسه و در دو جیب دیگر روپوش مدرسه یک لیوان تاشو بود و دستمال کاغذی. روزهای جمعه روپوش مدرسه من شسته می شد و صبح شنبه باید لیوان و دستمال وکارت را در جیبم قرار می دادم و می رفتم مدرسه. یک روز جمعه مادرم لیوان تاشو را شست و شنبه صبح من فراموش کردم آن را از جای همیشگی اش  بردارم.

شنبه ها آقای رفیعی که ناظم مدرسه بودند بعد از صبحگاه در مسیر رفتن به سر کلاس ناخنها و لیوان ها را میدید آن روزها خیلی تاکید می شد که هر کس لیوان شخصی داشته باشد. اگر دانش آموزی لیوان نداشت یا ناخن هایش بلند و کثیف بود همان جا صر صف دو تا چوب محکم کف دستش می خورد. آنروز صبح قبل از صبحگاه فهمیدم لیوانم را جا گذاشتم آنقدر نگران و مضطرب شدم که گویی بدترین اتفاق عالم رخ داده است من که همیشه شاگرد نمونه بودم و تا به حال -جز اندکی-  تنبیه نشده بودم حالا باید سر صف چوب می خوردم خیلی خرد کننده و تحقیرآمیز بود. من شاگرد اول بودم و پدرم عضو انجمن اولیا و مربیان بود و برای آسفالت مدرسه و تهیه ملزومات به قیمت دولتی و تعاونی به ارگانها نامه می نوشت بنا براین خیلی مواقع مدیر و ناظم از خطاهای کوچک من می گذشتند و مثلا یکی دو بار که دیر به مدرسه رسیدم  چوب نخوردم. اما این بار فرق میکرد مطمئن بودم که به سختی چوب می خورم هرکس لیوان نداشت باید دستش را می گرفت و استثنا نداشت خلاصه تا آخر صبحگاه قلبم بسرعت میزد و بدنم میلرزید. بعد از صبحگاه ناظم شروع کرد در مورد بی نظمی کلاس پنجمی ها کلی دعوا کرد و بعد کلی خط و نشان کشید و تهدید کرد و بعد هم بد و بیراهی نثار همه ما کرد و گفت برید سر کلاس از جلوی چشمم دور بشید!

باورم نمیشد مراسم کنترل لیوان و ناخن انجام نشد! خیلی خوشحال بودم بطوریکه یواشکی خنده ام گرفته بود ولی جرات نمی کردم بخندم . آن دقایق قبل از صبحگاه نگران کننده ترین لحظات زندگی ام و دقایق بعد از صبحگاه لذت بخش ترین لحظات زندگی ام بود. آنروز گذشت و من هرگز آن لیوان تاشو را فراموش نکردم.

جا سویچی

یک سال عید یک جاسوئیچی موزیکال عیدی گرفتم. هر دکمه آنرا که می زدم آهنگی پخش میکرد البته همه موزیکهایش جز یکی خیلی آزاردهنده بودند یعنی موزیک نبودند یک ملودی الکترونیکی خیلی ساده بودند. بعد از تعطیلی نوروز آن جاسوئیچی را کنار کمربندم زدم و رفتم مدرسه. همین که داشتم از پله پایین می آمدم ، آقا ناظم که اسمش آقای تهرانی بود گفت “پسر جان این اسباب بازی چیست که به خودت وصل کردی؟” من هم متعجب و نگران آنرا باز کردم و تحویل دادم آقا ناظم هم اخمی کرد -در حد اخم ژولیوس سزار وقتی که خبر شکست لشکریانش را شنید- بعد گفت آدمیزاد به خودش زنگوله آویزان نمیکند. بعد از ساعت تعطیلی مدرسه، بیا دفتر تحویل بگیر !

پاکن کن:

زمان مدرسه رفتن ما لوازم التحریر در مدارس توزیع می شد اما بعضی از بچه ها مثل من یک سری لوازم التحریر جداگانه هم داشتند یادم هست این پاکن های دو رنگ فقط سیاه می کرد قسمت قرمزش فقط سیاه می کرد و قسمت آبی اش کاغذ را سوراخ میکرد ! خلاصه ما که هیچوقت متوجه حکمت این پاکن ها نشدیم!

دفتر:

آن زمان دفترها بسیار ساده بودند و معلم ها تاکید میکردند دفتر را خط کشی کنیم یعنی دو خط عمودی در منتهی الیه سمت راست و چپ هر صفحه به فاصله نیم سانتی متر با لبه صفحه با  قلم قرمز ترسیم کنیم  و مشق را بین آن دو خط بنویسیم. یک روز موقعی که معلم داشت مشق ها را خط میزد همکلاسی ام گفت که چرا خط کشی نکردی ؟ من هم متوجه شدم که یادم رفته ! البته معمولا من سر حوصله دفتر را خط کشی می کردم و دو خطه هم میکشیدم اما اینبار یادم رفته بود. به سرعت با خودکار آبی که دم دستم بود شروع کردم به خط کشی و چون روی مشق نوشته شده خط کشی کردم بعضی از نوشته ها از خط بیرون زد!

خانم معلم کلاس چهارم خشن ترین زنی بود که شاید در تاریخ زیسته ! یا شاید خشن ترین زنی بود که ما می شناختیم البته در آن زمان فرقی بین ایندو نبود! همیشه موقع خط زدن مشق از ته کلاس شروع میکرد چون تنبلها ته کلاس بودند و نمی خواست به آنها مهلت بدهد. می نشست سر نیمکت و مشق ها را خط میزد کوچکترین نقصی در مشق باعث می شد دفتر مشق از همانجا -معمولا ته کلاس-  و از بالای سر ما به سمت تخته پرتاب شود و دانش آموز بیچاره هم به دنبال دفترچه به پای تخته میرفت . دفتر زودتر میرسید چون پرواز میکرد ولی دانش آموز از مسیر زمینی و با تاخیر به دفترچه نیمه پاره خود  ملحق می شد. معمولا یک پس گردنی یا سیلی هم بدرقه راه بود چون معمولا بچه ها موهایشان را با نمره چهار کوتاه میکردند و موی کوتاهی داشتند صدای پس گردنی خیلی طنین انداز بود. تمام دفتر مشق ها یکبار پرواز را تجربه کرده بودند و از هر پرواز زخمی و پارگی به یادگار داشتند درست مثل چمدانهایی که از هر پرواز -با هواپیما-  پارگی کوچکی به رسم  یادگاری روی آنها مانده.

از یک کلاس سی نفری معمولا هفت هشت نفر که دو سه نفرشان عضو ثابت بودند راهی سکوی جلو کلاس می شدند تا مراسم خط زدن مشق به اتمام برسد و مراسم خط کش زدن شروع بشود. اونهایی که جثه بزرگتری نسبت به سنشان داشتند شدیدتر تنبیه میشدند و لاغرها و کوچکترها اندکی آرامتر. خانم معلم برای آنهایی که “گنده بک” می نامید از چوب خاصی استفاده میکرد که از خط کش قطورتر بود  و واقعا دردآور بود  اگر کسی دستش را درست نمی گرفت یا بین دو ضربه چوب بیش از چند ثانیه تاخیر میکرد و یا زاری و التماس میکرد و دستش را دیر حاضر میکرد چوب بسیار محکمی به بازوی چپش می خورد چون خانم معلم راست دست بود و بازوی سمت چپ دانش آموز راه دستش بود. هر دانش آموز بین چهار تا هشت ضربه چوب می خورد و گریان و لرزان می رفت می نشست سر جایش. معمولا همه بعد از دومین یا سومین ضربه چوب  گریه میکردند مگر همان هایی که خانم معلم با عنوان “گنده بک” صدایشان میزد و میگفت “پوست کلفت شده اید اما من پوست همه تان را میکنم” . یادم هست یک همکلاسی داشتیم که اسمش “کوه جانی” بود یکبار خانم معلم دفتر حسابش را به همه نشان داد عدد ۴ را بصورت “عا” نوشته بود بعد گفت آنقدر با این چوب میزنمت که استخوانهایت نرم بشه و بجای “کوه جانی” تبدیل بشی به “رود جانی”. بعدش هم یک دل سیر چوب زد بهش تا جایی که بچه از شدت گریه به نفس نفس افتاد.

یک دانش آموز دیگر هم بود که خون دماغ داشت یکبار خانم معلم یک سیلی محکم بهش زد و چند قطره خون از دماغش روان شد بعد خانم معلم خیلی ترسید و ازش دلجویی کرد و خانم بهداشت را صدا کرد و کلی نوازش و محبت بهش کرد و برایش آب قند آورد و خلاصه ماجرا ختم به خیر شد. یک دفعه دیگر همین دانش آموز در صف تنبیهی ها قرار گرفت خانم معلم هم حواسش بود که به سر بچه کاری نداشته باشه و سیلی و پس گردنی نزنه  اما اون بچه موقعی که تو نوبت تنبیه قرار داشت دست کرد تو دماغش و آنقدر با دماغش ور رفت که به خون افتاد. بعد بچه ها گفتند “خانم اجازه از دماغ فلانی خون میاد” خانم هم که هنوز اون بچه را تنبیه نکرده بود با تعجب اومد که ببینه چی شده یکی از بچه لوس های نیمکت اول سوسه اومد و گفت “خانم اجازه خودش دماغش را به خون انداخت” خانم هم بلافاصله چوب را برداشت و تا جایی که می خورد بچه را زد. تا اون باشه دیگه از این زرنگی ها نکنه.

تماشای مراسم دلهره آور تنبیه،  جزء لاینفک برنامه درسی هر روز بود. معمولا نصف زنگ اول به کتک زدن می گذشت. خلاصه آن روز قسمت ما هم بود که از آن چوب نوش جان کنیم ! چند روز بعد فهمیدم دفترهایی هست که خط کشی شده و آماده هستند من هم به اصرار گفتم که باید  از این دفترها داشته باشم و برایم خریدند. خودم را با این دفتر گران در مقابل تنبیه بیمه کردم و فهمیدم چرا بچه پولدارها خیلی کم کتک می خورند!

نمازخانه دانشکده فنی طبقه سوم

پیشنماز، جوانی است پاک در حدود بیست و سه سال

کتاب زبان، خانه وجود

پس از بازگشت از سفر، یکی از عزیزان، -که به دیدنم آمده بود- دو کتاب ارزشمند به من داد یکی از آن دو کتاب «زبان خانه وجود» بود. مقدمه آن را که از دکتر رضا داوری اردکانی است و مشتمل بر ۱۴ صفحه می باشد به دقت و لذت چند بار خواندم و بعد شروع به خواندن اصل کتاب کردم. کتاب گفتگوی میان هایدگر و تومیو تسوکا (فیلسوف ژاپنی) است. در میان این گفتگو معانی بدیع فلسفی در غالب واژگان ریخته شده و تحلیل می گردد.

این گفتگو نیمه خیالی نیمه واقعی است زیرا تومیو تسوکا در مقدمه ترجمه ژاپنی اثر گفته است که هرگز چنین سخنانی بر زبان او جاری نشده و خود هرگز شاگرد شوتسو کوکی (اولین شاگرد ژاپنی هایدگر) نبوده در حالی که در شروع این گفتگو به شوتسو کوکی اشاره می شود.

خواندن اثر -به رغم حجم کم-  وقت و جهد بسیار می خواهد اما مفاهیم و تعابیر مهمی در میان این گفتگو وجود دارد.